یه وختاییم حسِ بدبختی خفه ت میکنه.

دلم برای حسِ آرامش تنگ شده. حسِ اینکه من چقد خوشبختم....

یک سالی میگذره که برگشتم و ازینکه هیچ تغییری نکردم دارم خفه میشم.. که خونه نشینی رو انقد خوب بهم نشون دادن که الان یه خونه نشینه واقعی ام... که کپک زدم و به نظرشون شدم وه! که چه دختر خوبیه! ... آدمی نبودم که توجه کنم به حرفای بقیه یا حتی گوش بدم به زر زراشون. ولی الان شدم همونی که نفرت داشتم ازش..

در حالِ حاضر از همه ی آدمای دور و برم نفرت دارم و دلم میخاست بازم دانشجو بودم.. که اینجور مواقع میرفتم خوابگاه و با هم اتاقیام خوش بودم....

 

کاش زودتر تموم شه این دوره ی سختِ تحمل کردن....

/ 0 نظر / 21 بازدید