مثه تو فیلما!!

دو روز پیش طبق روال هر ماه، تهران بودم. که مثه همیشه عجله ای باید همه کارامو انجام میدادم تا به بلیط برگشتم برسم.

اولش، که قطارم با تاخیر یک ساعت و نیمه وارد تهران شد. چون خیلی زمانم تلف شده بود، سریع رفتم سمت خوابگاهِ دوستم که ناهار و مسواک و بعدش فرت! مطب دکتر.

خب وختی پیاده شدم از تاکسی، دوستِ سابقم باهام تماس گرفت که من الان خوابگاه نیستم و تا ساعت چار هم نمیام. نگران  (طبعا از قبل هماهنگ کرده بودم که فلان ساعت من پیشتم!!!)

هیچی دیگه سوار بی ار تی شدم و رفتم سمتِ رستورانی که همیشه میرفتم ( جایی که به دخترِ تنها چپ چپ نگا نمیکردن!) که خب اگه شانسِ من باشه که واسه تعمیرات بسته بود!!!

راه افتادم سمتِ مطب، که ناهار نخوردم حداقل مسواک بزنم!! که توی مسیر بوی همبرگر خورد به دماغم و دلم ضعف رفت! خو طبعا رفتم داخل و چون من تایمم کم، 45 دیقه طول کشید آماده شدنش!!!

بعد از اون دیگه مطمئن بودم وقتِ دیگه ای نمونده برام. یه آژانس گرفتم و رفتم سمتِ مطب. که خب چون دیر رسیده بودم، منشیِ محترم منو یه رب اونجا نشوند تا مایه عبرت همگان گردم!!!!

یه نیم ساعتم اونجا معطل شدم . درصورتی که یک ساعتِ بعد، قطارم حرکت میکرد ..

خب چون شانس با من بود، تو بزرگراه تصادف شده بود و الکی معطل شدیم. و بالاخره ده دیقه مونده به حرکت رسیدم راه آهن. کلی خوشال و خندون، یهو خانومه گفت بلیطت مشکل داره برو طبقه ی دوم المثنی بگیر و بیا. اووووووووووووووووووووف

ولی بالاخره با چل و پنج دیقه تاخیر، نیمه شب رسیدم خونه. خیلی م خوب!

 

این بود قصه ی من!!!

/ 3 نظر / 10 بازدید
پرین

خداروشکر که به کارات رسیدی [لبخند][چشمک]

فریماه

یعنی همه چی لب مرزی بوده قشنگ!!!استرسسسس زا حتی!

سه نقطه ...

خوندنی نیم کیلو وزن کم کردم :| چه استرسی...