من

اولین صحنه ی امروز، صحنه ی دعوای فجیع زن و شوهری بود توی خیابون، که مرده فقط فحاشی میکرد و زنه توی سکوت سعی داشت دور بشه.

اولین حس امروزم حس خفگی توی خاب بود که انقد تقلا کردم تا بیدار شدم و از ترسِ رفتاری که باعث این خابم شده بود خابم نبرد دیگه!

اولین خرید امروزم ی ساعت زشتِ بی ریخت بود با صفحه ی قلبی شکل که وختی نگاش میکنم خنده م میگیره از این همه زشتی!

اولین حسِ خوب امروزم وختی بود که برمیگشتم و صدای آهنگِ شادِ توی گوشیم رو تا ته بلند کرده بودم...

اولین خبرِ جالب امروزم این بود که این خراب شده هم مثه بقیه جاها شمال میبره ما رو!!!!!

/ 1 نظر / 6 بازدید
چکه های قلم

سلام دوست عزیز، فک نمی کنی اجساس خفگی تو خوابت ، بختک بوده ، من خیلی اینجوری می شدم بعد از ازدواج درست شد، هرچند سر کلاس روانشناسی استادمون کلی دلیل روانی و مغزی براش آورد خلاصه ؛ خوشحال میشم به منم یه سری بزنی و تبادل لینک داشته باشیم[گل]