دلتنگیات_ ناگفته ها

دلمان برای قدم زدن در ونک تنگ شده. خیلی بیشتر برای آن پـــوپــو ی خوبِ لعنتی. انقدر که حاضرم اینترنتی همه ی اجناسش را سفارش دهم.

دلمان بهانه می گیرد. که چرا من اینجام؟ کسی دیگری نیست؟ فاصله ها چنین است و رابطه ها چنان؟ چرا انقدر سرد و یخ شدم؟ برداشت هایم از حرفها و رفتار افراد انقد تخمی تخیلی شده؟

از کی نبودنم برایم عادی شد؟ منی که اگر یک روز کسی اسمم را فراموش میکرد یک دانه مو در کله ی مبارکش باقی نمی گذاشتم، آنقدر کمرنگ شده ام که کمتر مرا به یاد دارند.

ساکت شده ام. ترسو و به ظاهر بی خیال. ولی پر از فکر و برنامه ریزی برای آینده. که فقط در حد ایده می مانند و بس. جرات ابراز وجود ندارم. کلی حرف و نکته ی اشتباه از مسائلی که می دانند من تجربه کرده ام می گویند، به امید همراهیِ من! یا تصحیحِ من! ولی فقط با برگه های جزوه م ور رفتم و بحث را عوض کردم. فرار میکنم. از هر چه مسئولیت و کار است فرار میکنم.. درصورتی که به شدت دوستدارِ آنم!

یاد گرفتم تنها ماندن هایم را با گوشی م جبران کنم. اینکه حتی اگر یک "خ" هم در فضای مجازی بنویسم، کلی کامنت و پلاس و لایک و مزخرفات دیگر جواب میگیرم. بی حرفی و بی عرضگی م را در اینترنت خالی میکنم و سرم را بالا میگیرم.

همه را تحلیل میکنم و پودر میکنم! ملتِ مجازی هم مرا تایید میکنند! خودمان را از همه بهتر میدانیم. همه خنگ و عقده ایند، به جز ما. که فرند همیم و به خزعبلات یکدیگر پلاس میزنیم و ری شر میکنیم و ازین دست خزعبلات.

 

زندگی زیادی یکنواخت شده. زیادی تکراری و من زیادی ترسو! روز به روز خودم را بیشتر قایم میکنم..... بگندد این منِ ناخودآگاهِ احمق :(

/ 1 نظر / 22 بازدید