منِ ساکن.

اگر بخواهم خودم را تعریف کنم؛ در واقع هیچ چیزی برای گفتن ندارم. مگر اینکه بخواهم خود را فرزند فلانی بگویم و باقی توضیحات در مورد فلانی باشد و بلاه بلاه بلاه.

من برای هیچ چیزی تلاش نکردم/ نمیکنم. هرچه به دست آمده از روی زندگی روزمره و عادی بوده و هر چه که از دست دادم از روی بی خیالی برای نگه داشتنش! که بیشترین ضربه را به خودم زدم.

من هیچ وقت ؛ هیچ تلاشی برای نگهداشتن آدمای مهم زندگی م نکردم. هیش وقت کاری نکردم یا حرفی نزدم که با دوستانم صمیمی شوم یا انها را "دوست" نگهدارم.هیش وقت _ با آنکه عمیقا دلم میخواسته _ هیش حرکتی برای بودن یا همصحبتی با ادمهای ایده آل و قابل احترام اطرافم نداشتم.

تا به حال هیچ حرکتی برای داشتن شغل نداشته ام و هیچ وقت اراده ی موفق شدن در کاری را در خودم حس نکردم. من مـ.ـلکه ی کارهای نیمه تمامم.

موجودی خنثی بودم که همیشه گوشه ای نشسته ام و بقیه را دید زدم. از پیشرفت و ترقی افراد پایین تر از خودم افسرده شدم و از زرنگی و موفقیت هم سن و سالانم شوکه شدم!

من، از من خسته شده. ولی طبیعت مزخرفِ ساکنش اجازه یا بهتر بگویم جسارت هر گونه حرکتی برای تغییر را ندارد.

همین.

/ 2 نظر / 38 بازدید
ترمه

همه ما به صورت مقطعی دوچار این حس میشیم .... هیش خودتو اذیت نکن