اِتراف

فهمیدم که روحیه ی سرپرستی دارم! ینی میخام دستور بدم و از سر دلسوزی میرم با آدمایی دوست میشم و میمونم که از نظر من نیاز ب کمکِ من دارن! که حتی از جنس مخالفم، ب کسایی جذب شدم که ی عالمه مشکل شخصیتی و درموندگی داشتن و من فقط ب خاطر ایفای نقش حمایتی و نشون دادن برتری خودم با اونا موندم و بعد رها شدم. چون دیگه جذابیتی واسه اونا نداشتم بعد حل مشکلاتشون. که اصولا هم عدم توجه و درک بوده!!!

فهمیدم که همیشه اینجوری انتخاب کردم و از ادمای شلوغ و سالم دور و برم تا تونسم فاصله گرفتم چون هیش حرفی واسه گفتن با اونا نداشتم! چون خودمو ناتوان میدیدم در مقابل اونا.

واسه همینه که اینجام الان! توی این نقطه ی کور از زندگیم.

 

حس نوشت: توی خونمون ب ما میگن فراری از قمیشی

/ 0 نظر / 6 بازدید