این منِ لعنتی

من از خودم می گفتم. از تصمیم قاطعم برای انصراف از ارشد؛ بعد از دو ترم. از توجیه هایم و چشم های حیران و متعجب همکلاسی هایم هر لحظه مرا بیشتر ذوب می کرد.

می گفتم و گونه هایم سرخ می شد.. دلیل می آوردم و فکر می کردم این چشم های حیران هر لحظه مرا نابود می کنند..

کاملا حس میکردم سرخی یا کبودی گونه ها و بعد هم پیشانی و در نهایت لرزش دست ها یم!!!!! فقط به خاطر اینکه از افکار مزخرفم می گفتم و آنها مثل یک سخنران که انگاری مودبانه بدترین فحش ها را می گوید ، گیج و بهت زده و ناراحت ( که به خاطر حال خرابم انگار ناراحت شایدم دلسوز شده بودند) زُلیده بودند به منِ بدبختِ فنچ!!

بعد که از کلاس بیرون رفتم هی فکر کردم که چرا انـــــــــقدر عصبی و داغان شدم؟؟ فاک. هیشوخت تا این حد خودم رو کوچیک ندیده بودم. :(

/ 3 نظر / 27 بازدید
سه نقطه ...

چه فضایی عوض کردی : ) مبارکه امیدوارم بهترین و درست ترین تصمیم رو گرفته باشی

دیالوگ های ماندگار

سلام دوستان قدیمی دیالوگ های ماندگار وبلاگ آپدیت شده و منتظر بازدید(و اگر لطف کنید)کلیک روی پست ثابت شماست[قلب][گل]