روزهایی که سخت میگذرد

اعتراف می کنم که ترس از دیده شدن دارم. مورد توجه بودن. و نهایتا اینکه دیگران بفهمن که یک طبل تو خالی ام. فقط ظاهرم استوار و شیک است و هیچ علم و شاید هنری ندارم! حتی هنر تعارف کردن و خودنمایی هم ندارم.

این روزها غصه همه ی سلول های بدنم را پر کرده. که چرا من در نیمه ی بیست و پنج سالگی با هیچ مذکری هیچ حرف صمیمانه ای نداشتم! که من چه گهی خواهم شد با این همه نابلدی ؟ حتی نمیفهمم که فلانی؛ فلان حرفش تیکه ای بود به فلان حرکت من در فلان روز! که البته که من یادم نمانده بود و تیکه را نگرفتم!!

ترس از سرکار رفتن دارم. مسئولیت پذیری. حالا این مسئولیت پذیری زیاد در ذهنم بولد نیس. اما همین سر و کله زدن با آدمای جدید. شروع تازه. همین نشان دادن خودِ واقعی و توانایی هایی که ندارم و همه مدعی میشوند که در من وجود دارد..

مایلم صبح تا شب بخوابم. حالا می فهمم چرا  پ  همیشه یا خواب بود و یا پای چت کردن. زندگی نمیکرد و شاکی بود از زنده بودنش. میفهمم..............

چند روزی میشود که از خودم بیزارم. تصمیم گرفتم با خودم بجنگم. اول لاک قرمزم را پاک کردم و ناخن های زیادی بلند شده را کوتاه نکردم؛ چون نمیخواستم زیبا به نظر بیاید. بعد به صورت کاملا خشنانه صورتم را بند انداختم و با اپی لیدی افتادم به جون دست های بیچاره ام. از درون می مردم و میخواستم تحمل کنم :( امروز هم که آرایشگاه بودم و موهای تا کمر رسیده ام را کوتاهِ کوتاه کردم؛ با مدلی که مطمئن بودم به من نمی آید. الان زشت هستم. ولی هنوز دلم خنک نشده. :((

خسته شدم از تنهاییِ کشدار و مزخرفم. اینکه هیچکس نگران من نیست و فکر نمی کند مدتی ست رفتارم به آدمیزادها نمی خورد. اینکه همه جوری برخورد می کنند که انگار پیرِ ترشیده ای هستم که باید بهانه بگیرم و رفتارهای ضد و نقیضم هم به همین خاطر است.

همیشه در دانشگاه اگر کسی از درسی که خیلی هم باحال بود برایم تعریف میکرد و من کیف میکردم، موقعی که خودم آن واحد را برمیداشتم هیچ شور و علاقه ای به آن نداشتم چون ذوق هایم را کرده بودم. از دیدِ دیگری به آن نگاه کرده بودم و حالا هیچ چیز جالبی برایم نمانده بود که مرا به آن کلاس بکشاند! قضیه کار هم همین است. اینکه هی بروند و هی بیایند که ما به خاطر تو وارد شغل مربوط به رشته ات شدیم؛ تا تو را علاقه مند کنیم، می خواهم بمیرم. میخواهم فحش گویان همه شان را خفه کنم و بعد بمیرم که لامصبها من خودم می دانم چه میخواهم. که کجای رشته  تحصیلی م  باحال تر است برای پیدا کردن کار. که لعنتیا دست از سر من بردارید خودم میدانم کِی و کجا وارد کار شوم (که تنبل تر از این حرفهام) این همه فشار برای من، به جای ترغیب کننده بودن خرد کننده و احمق جلوه دهنده تر است :|

فقط منتظر معجزه هستم. همین.

/ 1 نظر / 12 بازدید