ظهر یکشمبه ی من/ جدول نیمه تموم/ همه خونه هاش سیاه/ روی خونه جغد شوم*...

یکشمبه که برگردم، میشوم همان دختر دبیرستانی یی که همه ش کنج اتاقش بود و فکر میکرد و میخابید... میخابید و فکر میکرد...

اینکه میگویم همان دختر دبیرستانی، به این خاطر ست که هیچ، هیچ، هیچ تغییر و پیشرفتی در این چار سال در خودم حس نمیکنم.

یکشمبه که برگردم، ترسم از اینست که بشوم همان دختره های وبلاگ نویسی که دلشان را ب بلاگشان خوش میکنند و سرشان را تا ته فرو میکنند ب دنیای مجازی، تا این همه تنهایی و محو بودنشان را در واقعیت فراموش کنند...

یکشمبه که برگردم میترسم بشوم از قماش همان دختره هایی که دلخوشی شان فلان لاک و فلان مارک و فلان عطر باشد...

میترسم بشوم همان دختری که همه ی فکرش این بود که مذکری نزدیکش بال و پر نمیزند...

یکشمبه که برگردم، میترسم که بپوسم... که کپک بزنم... که گم شوم میان هزاران لبخند ساده ی دختران دیگر... میان همه ی چشم های ساده ی دختران دیگری که هستند و نیستند...

میترسم گم شوم در اتاقم... در کامپیوتر شخصی ام... در اکانت پلاسم... میترسم محوتر شوم... ساکت تر شوم...

میترسم از اینکه مخاطب واقع نشوم... از تصویر مات و گنگِ خودم میترسم...

آخخخخ کاش یکشمبه نیاید......

 

* قسمتی از ترانه فرهاد

/ 4 نظر / 11 بازدید
یه مرد امیدوار

قله‌های بلند دیگری در راهند. فقط یک افق نگاه وسیعتر، اندکی امید و بسیاری همت و اراده می‌خواهد

amir

آخ آخ ، اینجوری نشه که خیلی بده

harfhayepayam

http://harfhayepayam.persianblog.ir/